جدا از خونه!
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 8:45
دایی جان که جدا شده از همسرش و تنها زندگی میکنه مریض احوال شد چند وقت پیش،یه شب نزدیک 10 زنگ زد به مامان که هستی بیام؟ اومد و گفت خیلی درد دارم ترسیدم تنها باشم اگه اشکال نداره اینجا بخوابمو شب و موند روز بعدش زد بیرون دوباره با درد برگشت تا عصر که نوبت دکتر داشت، دردش انقدر زیاد بود که باید دستشو م...
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 16:53
دوستمون اومد دفتر با یه جعبه شیرینی به خاطر قبولیش تو آزمون آستان قدسیک ساعتی هم بود و رفت،صحبتها حول محور کلاه برداری جدید یه آدم کله گنده تو شهر بود که خیلی ها از جمله خودش مالباخته شده بود الان رفت،ولی نمیدونم چرا حالم گرفته است!!! یه غمی اومد سراغمغم یا بی حوصلگی مضاعف! نمیدونم ...!!! نویسنده : ...
تراپی!
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 16:53
دیدم نمیتونم اینجوری ادامه بدم! یعنی میتونما ولی واقعا کسالت آور شده دائما در نوسانات خوب و بد احوالاتم دائما تو فراز و فرودم که البته زمان فرودم خیلی طولانی تر از اوج بودنمه میرم سراغ پرزنت و یه مدت بعد ولش میکنمدلم ول کردن همه چیو میخواد به خصوص زندگی انگار خوشم میاد بزنم زیر همه چی و برم تو یه با...
محرم04
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 16:53
امسال برای سالگرد بابا دوست داشتم مهمونی بدیم،حالا کنار خیرات هر ساله انگار میخواستم این یادبود حضوری هم انجام بشه،ترجیحا فقط هم خواهر و برادرهای حاج آقا باشن زد و سالگرد خورد بعد از مکه عمه خانم و روستا رفتن عمه ها و عمو اصغر برای شبهای محرم و هیاتهاشون اینه که گفتم اوکی بعد از دهه میگیمولی جور دیگ...
مامان پز
-
تاریخ: 1403/5/3 ساعت: 12:12
امروز از صبح زود کارو بارم زیاد بود، باید مزرعه میرفتم برای بستن فلکه و هدایت آب،میدون بار،طلا فروشی و دفترو ... اینه که ناهار درست نکردم و صبح زودتر زدم بیرون، البته حاج خانم هم باهام اومد که یه هوایی بخوره ناگفته نمونه که سرماخوردگی هم مزید برعلت شد که زودتر بیدار نشم برای غذا درست کردن 2کارم تموم...
تیرماه 1400
-
تاریخ: 1403/3/30 ساعت: 15:43
شاید اگر در موردش بنویسم بعد از سه سال یه مقدار صحنش کمرنگتر بشه برام!پشت در ای سی یو منتظر بودم که دکتر ویزیتهاش تموم بشه و من دوباره برم داخل،اونجا با من کاری نداشتن سرمو مینداختم میرفتم پیش بابا،سرپرستار سپرده بود که بذارید بیاد بدون اینکه من ازش بخوام!و من اون روزها چنان لبریز بودم که کافی بود ب...
آبان ماه02
-
تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 14:09
موهای سفیدم داره بیشتر میشه، هر وقت تو آینه می بینم حس خوبی دارم، در واقع دوسش دارم نگران این مدل بزرگ شدنها نیستم!اینم یه مرحله است که اتفاقا برام خوشایند و آغشته به رنج ...تو دفترم روز خوبی رو شروع کردم، صبح زود با حال خوب ... ولی الان دلم میخواد برم بخوابم!بعد از ناهار زودی اومدم که بیمه نامه هار...
سرنوشت ...
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 22:38
شب بیست و یکم تو حرم امام رضای جان یه حسی بهم غالب شد،یادمه که سالها پیش هم همچین حسی رو تجربه کرده بودم منتها اون زمان یه حال هیجانی ای داشت انگار! الان ولی مدلش فرق داشت! یه اطمینانی تهش بود یه آرامش خاطر ...اینکه سال دیگه این موقع نخواهم بود ...دلیل اینکه اینجا مینویسم هم اینه که ثبتش کرده باشم و...
بهار ۰۲
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 0:16
هر چی که نوشتم پرید!تهش این بود که حال مادر جون خوب نیست ... و این روزها ممکن برای من و مامان سختتر از بقیه باشه ، چون داره خیلی از روزها و خاطرات تلخ رو برامون تداعی میکنه ...حرفم این بود که هیچکس حواسش به مامان نیست که چقدر این روزها میتونه براش سخت و سنگین باشهمامان رفت تو آشپزخونه و منم تو پذیرا...
من گم شدم ...
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 12:25
من گم شدم ...تو وضعیتی از ابهامات و غم و بی حوصلگی عجیبی فرو رفتم که حتی توان دیدن پاییز و ازم گرفته! پارسال پاییز در نبود بابا وقتی داشتم از نوری که افتاده بود پای پنجره اتاق کیف میکردم و ذهنمو درگیر کرده بودم به سوژه های عکس پاییزی به این فکر میکردم اگه یه روز بیاد و من نتونم برم سراغ دکور و عکس و...
دومین دیدار ...
-
تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 11:49
روزهای قبل از محرم شکر خدا روزهای بهتری بود نسبت به سالهای کرونایی که گذشت بر هممون ، سفارشها بهتر و بیشتر شد و منم تا حدودی تونستم خودمو تو کار بازیابی کنم،دکورهای جدید و گل آرایی جدیدتریه روز که اجرا داشتم گل ماهی همه رو دعوت کرده بود باغ مجن، فاطی زنگ زد گفت بیا تو هم ،گفتم کسی نیست سوارش کنم که ...
...
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:04
فکر میکنم ازون وقتهاست که باید بنویسم تا شاید اثر کرد! و امیدوارم که موثر باشه ...از اواخر دی ماه دوباره بابا بی حوصله شد! ازون مدلها که قبلا شده بود، سر مراسم فائزه و قبل و بعد ترش! یکم نگران شدم ولی گفتم شاید از وضعیت کرونا باشه و اینکه بیرون نمیرنشبها به پوست بابا دقت میکردم با خودم درگیر بودم که...
1400
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:04
فکرشم نمیکردم که تا این حد ننوشته باشم و نبوده باشم اینجا! همش تو ذهنم بود که امسال نوشتم! شایدم نوشته بودمو پستش نکردمآخرین حرفها مربوط به اسفند 99 بود و الان اواخر دی ماه 1400 نفرین شده است ...حرف داشتم... ولی پرید انگار! احتمالا همینقدر پرت و پلا رو هم پستش کنمدی ماه 1400 من شدم 37 ساله و بابا وق...
۲۱ دی ماه ۱۳۹۸
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:56
با بابا بحث میکردیم که این هواپیما یه چیزی بهش اصابت کرده حالا موشک یا هر چیز اینچنین! بابا اصرار داشتن که نه تو چرا همچین افکاری داری وقتی میگن نقص فنی بوده! ادامه دادیم یکم که بابا وقتی هواپیما پودر
وسط دهه ی سوم زندگی
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:56
فاطمه و شادی اومدن با کادو و گل و شمع و شیرینی، بچه ها شمع و روشن کردن، قبل از اینکه بگن فوتش کن گوشیم زنگ خورد مامان بود گفت بابا سرگیجش بیشتر شده، از صبح شروع شده بود ما احتمال دادیم برای فشار که نب
سی و چهار سالگی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:27
سی و چهار سالگی ...شاید سخت ترین سال همین بود، پر التهاب ترین و پر استرس ترین ... شاید سی و چهار سالگی همون سنی بود که به از دست دادن فکر کردم، به نبودن ...سی و چهار سالگی رو قوی تر از هر سنی گذروندم
بررسی ها برفت
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:14
بیشعوری!!
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:14
یه پیرزنی اونطرف سال اومد مزون و شروع کرد قربون صدقم رفتن که از چهرت معلومه آدم ساده ای هستی، هیچی به دلت نیست و مهرت به دلم نشست و کلی داستان دیگه، بعد شروع کرد به تعریف داستان زندگیش و گفت یه نوه ی سه ماهه داره که یه کلیه نداره اون یکیشم خرابه، دخترم میره مشهد برای درمانش دامادمم کارگره و پاش شکست...
اغاز دوباره...
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 19:41
سلام تجربه ی خیلی خوبیه تایپ با گوشی جدید و اولین پست نسبتا راحت بعد از اون همه کپی پیست کردنها... حرف و گپها بمونه به وقتی که دستم کار میکنه نه ذهنم.ازون مدلها که فقط مینویسم... چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا، برای تو،برای نوشتن... دیگه میامو مینویسم ممنونم ازت ... برای همه ی مهربونیات... نویسنده ...
بحران یا نگرانی...
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 19:41
هیچوقت به این سن فکر نکرده بودم به دهه ی سوم زندگی، دهه ای که وقتی بچه بودم بنظرم یه خانم ۳۰ ساله کلی عمر کرده بود و دیگه جوان نیست و ... همه ی انتظاری که از مامان میرفت تو اون سن و سال و راجع به دهه ی سوم زندگی داشتم ولی این نیست، دهه ی سوم تازه اول راهی، اول راهی که بالاخره پیداش کردی و قراره توش ...