33سالگیم مبارک
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 19:41
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
اغاز دوباره...
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 15:51
سلام تجربه ی خیلی خوبیه تایپ با گوشی جدید و اولین پست نسبتا راحت بعد از اون همه کپی پیست کردنها... حرف و گپها بمونه به وقتی که دستم کار میکنه نه ذهنم.ازون مدلها که فقط مینویسم... چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا، برای تو،برای نوشتن... دیگه میامو مینویسم ممنونم ازت ... برای همه ی مهربونیات... نویسنده ...
ندارد
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 11:46
سلامزهرا 32 ساله شد! اتفاق خاضی نبود فقظ کمی بزرگتر شدم! وشاید پخته تربه امید نسوختنم!! اواخر آذر بابای فاظمه فوت شد! با پیام بهم خبر داد شوکه شدم، خیلی بد بود، فرداش تو بغل هم حسابی گریه کردیم ...فاظمه خیلی محکم خودشو حفظ کرده بود حتی روز ختم ناهار خوردیمو با لبخند با عده ای خوشامدگویی میکرد!
کاچگی
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 11:46
نوشتنم اومده،فقظ حیف که کیبورد خرابه و خیلی ازحروف و نمیزنه و همین عامل باعث تمسخر خاض و عام این ضفحه شده! همینجوری بچه های مردم رو سرخورده میکنن این پایتخت نشینهای مدعی!!! والاهمه ی امکانات وبدبختی های مملکت و زدن به نام خودشون بازم دست از سرما برنمیدارندخترک پووور شهرستانی،کم نی
روزهای سخت زهرا!
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 11:46
چندوقتی هست فشار پشت فشار،اتفاقای ناخوشایند،درد... داره امونمو میبرهحبیب آقا و آقای شکری به اختلاف و مشکل خوردن باهم سر شراکت تاریخی و سی سالشون،این وسظ هر روز برای من با اضظراب گذشت،یه روز میگفتن نوع شراکت و عوض کنیم یه روز دیگه یه حرف دیگه،یبار حبیب آقا به بابا سپرده بود که اگه شکری بخواد بیاد با
بی پولی!
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 11:46
سلامانگار این آخر سالی خدا سرشوخی رو بازکرده!!!خداجونم بیا باهم جدی باشیم،عااااااااااااااااشقتم............اوضاع به شکل شگفت آوری خرابه! 13روز دیگه ماه تمومه و دخل مزون،کارتهای زهرا،کیف پولش ضفره ضفره ضفرههههههههههنمیدونم قراره چی پیش بیاد!! فقظ خودش کمک کنه تا ازین وضعیت نجات
سال،نو...
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 11:46
سلامسال نو خیلی مبارک...الهی بهترینها رخ بده کنار سلامتی و شادی برای همه.بعد از یازده سال رضا اومد شاهرود! البته با تدابیری که قبلش چیده شد،به ظور سکرت من رفتم رو مخ الهه و برنامه ریختم که بیان و خدارو شکر جواب داد!الهه زن رضاست که خیلی تمیز باعث جدایی ماها از هم شده بود!!و امید
روزی که کارو رها کردم
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 11:46
یه روز از فروردین که هیچوقت دلم نمیخواد یادم بیاد چندم بود،به آنی رنگ زندگی تغییر کرد!کبود شد و پر از بغض...ضبح رفتم پایین فهیمه با چشمهایی پراز اشک اومد دنبالمو گفت بابا هیچی یادش نمیاد...!!! با سرعت رفتم پیش بابا و پرسیدم بابا چیا یادتون نمیاد! گفتن نمیدونم،پرسیدم اسم نوه
یه روز غیر متفاوت!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:21
31 سالم شد!همینامروز انگار هیچ حس خاصی نداشتم به روز تولدمخدارو هزار مرتبه شکر مثل اون سالهایی که از خودم ناراضی بودم نبود، شادم نبودم از یه سال بزرگتر شدنم، شاید چون این حس بهم منتقل نشدحس یک سال بزرگتر شدن ...شایدم طبیعی باشه مثلا 30 رو رد کنی تا 40 یجور باشه، نمیدونم حسام گرفتارم که یادش رفت امسا...
سه روز پیش سوخت!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:21
یادمه تو ردپا نوشته بودم یه زندگی داره ته میگیره و ....حالا دیگه سوخت و تموم شد ...واقعا سرانجامی نداشت با هم موندنشون، حرمت ها ریخته شد و سلامتی باباعلی از بین رفت و دوتا خونواده درگیر مسائلی شدن که حقشون نبودسه روز پیش دایی از همسرش جدا شد و تموم شد زندگی بیست و اندی سالشونظاهرا به همین راحتی ...س...
نقل و نبات
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:21
سلامچقدرخوشحال شدم بالاخره بعد از دوقرن یکی از خواننده ها یه نظری فرستاد برام یه گریزی که زدم دیدم خیلی از حوادث ثبت نشدهمثل تولد علیرضا! جدیدترین نی نی که از قرار اولین بهمنی خونواده است، 26 بهمن به دنیا اومد نقل و نبات خاله، اول اسمش ایمان بود بعد خیلی زود گل ماهی پشیمون شدو اسم پسر منو گذاشت روش!...
کاش میشد رفت!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:21
همه ی این روزا دلم میخواست بنویسم ولی انگار حرفی برای گفتن نداشتماما الان حرف دارم نمیدونم چرا امشب یهو دلم یکیو خواست که منو بخواد دوست داشتنها همیشه هست و شکر برای بودنشون،ولی موندم چرا اون شکلی از رابطه که تهش میشه ازدواج شکل نمیگیره!!!!چرا تو این 31سال و اندی من دلم دوباره نلرزید! چرا کسی نیست!!...
مصمم!!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:21
تصمیمم رو گرفتم...صبح آخرین روز از مرداد،در شرایطی از خواب بیدار شدم که شبش بیشتراز سه ساعت اشک ریختم!انگار بی دلیل سسسرریز شده بودولی تهش من احساس قدرت میکردم...حس کردم دوباره یه زهرای قوی از خواب بیدار شده،حتی قویتر از قبل.... باید بیشتر تلاش کنمو بیشتر نظم بدم به کارهامباید برنامه هامو بنویسمو بز...
دارا!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:21
سلام این روزا یه حسی دارم به خواننده ی نوشته هام! مطمئنم نمیتونی حدس بزنی! حیف که کرم خونم تحلیل رفته و الا ... انگار بابالنگ دراز فقط برای جودی نبود! منم دارمش ...حس داشتن بابالنگ دراز تو سکوت خبری حرفاتو میخونه،تو سکوت هواتو داره و از همه مهمتر تو سکوت دوستت داره ... منم دوسش دارم