خرید بک لینک

دایی جان که جدا شده از همسرش و تنها زندگی میکنه مریض احوال شد چند وقت پیش،یه شب نزدیک 10 زنگ زد به مامان که هستی بیام؟ اومد و گفت خیلی درد دارم ترسیدم تنها باشم اگه اشکال نداره اینجا بخوابم

و شب و موند

جدا از خونه!

روز بعدش زد بیرون دوباره با درد برگشت تا عصر که نوبت دکتر داشت، دردش انقدر زیاد بود که باید دستشو میگرفتی که بتونه بلند بشه از جاش،خب مامان که نباید سنگینی برداره چجوری این بزرگوار اومده اونجا؟! یا اگه من همون موقع خونه نبودم چه فشاری میخواست رو مامان بیاد،اونم مامانی که خودش عمل کرده و باید رعایت کنه و ما مراقبشیم،دخترم شبش تو راه مسجد زمین خورده بود، قشنگ متوجه ام که به خاطر دلواپسی و استرسی بود که از دایی داشت

خلاصه همون شب بستری شد

قرار بود اوایل هفته بعدش مامان بره مشهد،دو دل شده بود که بره یا نه! منم با دو نیت اصرار به رفتنش داشتم اول روح و هوای خودش دوم اینکه دایی مجدد نیاد و مامان درگیر نباشه

دخترم رفت و عمل دایی هم به تاخیر افتاد تا از سفر برگشت و با مرخص شدنش همزمان شد تقریبا،زنگ زد به مامان که میشه بیام خونه شما؟ مامان هم فرصت خریداری برای مهمونی آخر هفته مصادف با تولد جنابتان و گفت جمعه بیاد،من هیچی نگفتم فقط به مامان گفتم بی ملاحضه است

ولی برای خواهرها شمشیر مبارکمان از رو بسته شده بود! که اینجوری نمیشه! چون بابا نیست قرار نیست به خودشون هر اجازه ای رو بدن و مگه بقیه نیستن؟ پول بده پرستار بگیره مامان هم روزها میره خونش و ... حالا ایده چی بود؟ باشه بیاد خونه ی خواهرش ولی من نمیمونم!!!

بذار بفهمن که کارشون درست نیست و اعتراضم و اینجوری نشون بدم

یواشکی کوله بستم و به مامان گفتم مریم تنهاست من امشب میرم اونطرف

تا صبح ولادت امام حسین دایی اومد،منو میگی ... کلا هرچی شعار داده بودم و بریز دور ...

فارغ از همه ی داستانهایی که سروده بودم فقط باید میزدم بیرون،دایی اومد با رنگ سیاه از درد،کمر یکم خمیده و درنی که به پهلو داشت ...

تمام روزهایی که بابا رو اون تخت بود با درن،تمام دردها و صبوریهاش و ... اومد جلوی چشمم،به نظرم برای مامان هم تداعی شد ولی به روی هم نیاوردیم،پذیرایی کردم و یه پتو گذاشتم تو ماشین و زدم بیرون

حالا گریه نکن ... نمیدونم شب کی بود که اشکم بند اومد

حالا اگرم میخواستم نمیتونستم برگردم،شب اول که رفتم خونه ی مریم، بقیش هم موندم دفتر! اینجا کرکره یا چفت و بست خاصی هم نداره با این حال نمیتونستم خونه ی دخترها هم برم چون دلیل موجهی نداشتم و ممکن بود مامان بده بشه تو این ماجرا

با مامان تلفنی صحبت کردم و راستشو گفتم،گفتم بهم فرصت بده هر موقع تونستم میام

شب پنجم رفتم و بالا خوابیدم،جمعه هم رفتیم بیرون یه گشتی زدیم و ناهار بودیم و اومدیم بیشتر و بیشترش به خاطر مامان بود که جبران کرده باشم اون روزهای نبودنمو،روز بعدش دایی رفت سمنان خونه ی پسرش

وقتی داشتم کوله میبستم به این فکر میکردم اونهایی که میرن خارج از کشور چه حالی دارن! چقدر سخته دور از خونه بودن

برچسب: نویسنده: نگار فرهادی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 8:45

صفحه بندی